فرداي هرمزگان : از «ملت عشق» تا قاتل شدن «نجفي»
چهارشنبه، 8 خرداد 1398 - 04:50 کد خبر:8441
احسان محمدي

معلم عربي‌مان كوتاه قد و تندخو بود. علي را بلند كرد و پرسيد: «ديك» چي ميشه؟ علي، مرغ و خروس را قاطي كرد. چشم‌هاي آقاي معلم مثل كروكوديلي كه ببيند پاي آهوي نوبالغي توي گِل كنار بركه گير كرده، برق زد. آرام آمد طرفش براي شكنجه مورد علاقه‌اش.

خودكار مي‌‌گذاشت لاي انگشت‌هاي باريك بچه‌ها و آنقدر فشار مي‌داد تا ولو شوند كف كلاس. اما اين بار تنوع به خرج داد. موهاي شقيقه علي را از دو طرف سرش گرفت و از زمين بلندش كرد. پسرك لاغري كه به زحمت سي كيلو مي‌شد، جيغ مي‌كشيد...

بعدها تنبيه‌بدني دانش‌آموزان ممنوع شد. يكي از كساني كه اين ماجرا را جدي پيگيري كرد وزير وقت آموزش و پرورش دولت هاشمي‌رفسنجاني بود. اسمش؟ محمدعلي نجفي!

محمدعلي نجفي كه حالا حتماً  گوشه سلول نشسته و دارد فكر مي‌كند به مسير پرپيچ و خم زندگي‌اش؛ به اينكه چه دانش‌آموز درسخواني بود.

كسب رتبه دوم امتحانات نهايي سال ششم دبيرستان‌هاي ايران

كسب رتبه اول كنكور ورودي دانشگاه صنعتي شريف

كسب رتبه اول مسابقات رياضي دانشجويان سراسر كشور

كسب رتبه اول در ميان فارغ‌التحصيلان دانشگاه صنعتي شريف

كسب نمره A+ در تمام دروس در دانشگاه M.I.T آمريكا

به وزير آموزش و پرورش و علوم شدن. به شهردار تهران شدن. به رئيس سازمان ميراث و رئيس سازمان برنامه و بودجه شدن. به تحسين‌ها، مدال‌ها، افتخارها، به روزي كه فسادهاي مالي شهرداري را فاش كرد، به روزي كه استعفا كرد، به روزي كه سرش را گذاشت روي پاي ميترا استاد و رو به دوربين گوشي او سلفي گرفت. با لبخندي كه انگار پوزخند مي‌زد به تمام آنها كه زندگي را، پست و مقام و موي سفيد را جدي گرفته‌اند.

... اين خلاصۀ راه‌ِ رفته‌ي مردي است كه حالا در خلوتش از شاملو زمزمه مي‌كند: "هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست كه من به زندگي نشستم! "...

او آدم كُشته است. رفتاري كه قابل دفاع نيست، حتي اگر محمدعلي نجفي شهردار خوش‌پوش تهران بوده باشي. حتي اگر توجيه كني كه «با نقشه آمده بود زندگي من را به هم بريزد. مي‌خواست رازهايم را فاش كند». چه رازي كه فاش شدنش از اين بدتر بود؟ كه حالا شايد وزير سابق را ببرد پاي چوبه‌دار؟ امان از الاكلنگ روزگار!

نمي‌دانم چرا از تمام كتاب «ملت عشق» اين بخش عجيب توي ذهنم مانده است. امروز وقتي خبر قتل ميترا استاد توسط محمدعلي نجفي را شنيدم رفتم سراغش. اليف شافاك مي‌نويسد: «راستش را بخواهيد براي همه، بدون استثنا، لحظه‌اي مي‌رسد كه مي‌توانند يكي از بكشند، اما اين را اكثر آدم‌ها نمي‌دانند. نمي‌خواهند بپذيرند. تا وقتي حادثه‌اي غيرمنتظره باعث مي‌شود خون جلو چشمشان را بگيرد. چقدر هم مطمئنند كه دستشان هيچ‌وقت به خون آلوده نمي‌شود و جان كسي را نمي‌گيرند. حال آنكه همه‌چيز به تصادفي بند است. گاهي حركت چشم و ابرو كافي است تا خون كسي به جوش بيايد. از كاه، كوهي بسازد و سر هيچ و پوچ دعوا و كتك‌كاري راه بيندازد. راستش حتي در زمان و مكان اشتباه بودن كافي است براي آنكه حيوان درون آدم‌هاي پاك و تميز و باشرف يك‌دفعه آشگار شود. همه مي‌توانند آدم بكشند».

فارغ از كار خودشونه گفتن‌ها، اينكه حقش بود يا نه؟ اينكه بايد اعدام بشود يا نه؟ اينكه چرا خونسرد چاي مي‌نوشد و بعد مثل يك بازديد اداري از كلانتري دست مي‌دهد، لبخند مي‌زند و جوري مقابل دوربين در مورد جنايت حرف مي‌زند كه انگار گزارش افتتاح يك پل را مي‌دهد، اينكه آلت قتاله دست خبرنگار تلويزيون چه مي‌كند و آيا پخش اعتراف قانوني است و ... همه به كنار.

همه اينها به كنار، بگذاريم به حساب دادگاه و محكمه و اولياي دم. فقط يادمان نرود كه هر كدام از ما مي‌توانيم آدم بكشيم. با گلوله، با كلمه‌هايمان. حتي ما كه موقع راه رفتن مراقب هستيم روي مورچه‌ها پا نگذاريم. فقط خدا كند لحظه‌اش نرسد. ثانيه‌اش نرسد و اينكه از رتج و درد ديگران شادي نكنيم، تسويه حساب سياسي نكنيم و يادمان باشد كه هركس به زخم ديگري خنديد، روزگار كنار اسمش تيك زد و يك‌روز، يك‌وقت و يك‌جا به او زخمي زد تا ديگران بخندند. به دردش. به رنجش.

ميترا استاد حالا در سردخانه خوابيده. توي همان كيسه‌هايي كه زيپش را مي‌كشند و هُلت مي‌دهند داخل يك كشوي كوچك. آنقدر تنگ است كه نمي‌تواني سلفي بگيري. اين پايان قصه زني شد كه مي‌گفت او و نجفي عاشق هم هستند و ديگران حسودي مي‌كنند.

حالا آسوده از قضاوت‌ها خوابيده است، خبرها را نمي‌خواند، توئيت‌ها را نمي‌بيند، نگران به هم ريختن آشپزخانه‌اش نيست و البته هيچ زني به او حسودي نمي‌كند.

دارم با صداي بلند شجريان گوش مي‌دهم: جهان پير است و بي بنياد/ از اين فرهادكُش فرياد/ كه كرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم...

به عكس و لبخندها و سلفي هاي سرخوشانه ديگران حسادت نكنيم، خيلي هم باورشان نكنيم، فقط دعا كنيم خدا كند آن لحظه شوم را نرساند، آن لحظه اي كه خشم ارباب مغزت شود.